معصوم دل عاشقان خداست
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٥   کلمات کلیدی:

پروردگارا

به من خودت را بیاموز

 دلسوزی و تکبر زیبایت را

*معصوم دل عاشقان خداست*


 
بخش خبری و سياسی ايران ( نظرات شخصی )
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

 

 

بخش خبری و سياسی

 اين بخش را با محدوديت های موجود و ان شاالله که موثر افتد شروع می کنيم

 چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

سلام بر سازمان فیلترینگ ایران و ساماندهی سایتها که در حال خواندن و یا مرور چشم ها بر وبلاگ من هستید.

 

فیلترکردن سایتها نشانه ضعف دولت میباشد:

ضعف کسی سبب سانسور آن خواهد شد یعنی سعی می کند که ضعف خود را بپوشاند . اگر مشکل ندارید و ضعفی ندارید چرا سایتها را فیلتر کردید ؟ بنده در روز با هزاران سایت فیلتر شده مواجه می شوم و اینترنت به هیچ وجه جوابگوی بنده برای مقالاتم نمی باشد اگر واقعا به فکر ایران و پیشرفت آن هستید تهاجم فرهنگی را بهانه توتالیتر بازی های خود نکنید. بگذارید ما خود برای آخرت تمان بیاندیشیم و راه درست را انتخاب کنیم و زمانی راه درست را انتخاب می کنیم که بدانیم بد چیست و خوب کیست ؟ چرا فکر می کنید شما خوب هستید وآخرت شما بهشتی ست که ما را به آن سمت سوق می دهید . بدانید در پیشگاه خدا باید جوابگو باشد و اگر همین راه را ادامه دهید بنده از حق خود و حق انتخاب خود نخواهم گذشت و جالب آنکه اگرمن و دوستان در سایتهای خود مطالبی بنویسند شما حق شکایت و فیلتر کردن آن را دارید ولی ما چطور ؟ من  از شما نزد خدای خودم شکایت خواهم کرد و منتظر دادگاه عدل الهی خواهم ماند. البته من مثل شما نیستم که نفرین کنم.

 

آیا مسئولین سری به سایتها و وبلاگهای جوانان فارسی زبان می زنند؟

مسئولین با توجه به مشغله بسیار فراوان و طبق معمول که همواره می گویند ما خادم مردم هستیم . سازمانی را تاسیس کردند که سایتها وو بلاگهایی که ..... را فیلتر کنند تا مسئولین که با این همههههههههه مشغله و خدمت گذاری قبل از خواب ، اگرررررررررر وقت کنند  سایتها و وبلاگهایی که آنها را ناراحت نکند ، را فقط یک دید بزنند.

 

 کمک کن تا خرابا را بسازیم برای ساختنش جون من هم روش

و این تاریخ بدفرجام که نگاه همه را بدان آلوده کرده است تاریخی که برای هر بزرگی در زمان خودش ، بهترین است و برای بزرگ قبل خود ناپسند است و هر بزرگی برای نسل بعد خود تلاش میکند و می گوید ما کار می کنیم تا نسل هایمان بخورند در حالی که نسل بعد می آید نسل قبل را منکر می شود و می گوید او هر چه گفت اشتباه بود و من هر چه می گویم درست است و آنها کافر بودندو هزاران عیب دیگر – هرچند که کاشته های آنها را می خورند – به کجا می روم آخر کاش می دانستم . این چه تاریخی است که مردم را به دیدگاه های خفت و نفهمی سیر می دهد و حال را سرمشق فردا می دانند در حالی که گذشته ها را فراموش می کنند یا مردم احمق اند یا بزرگان یا من . فراموشی تفکر منجر به از دست دادن انسانیت و صداقت برباد رفته شده ، که میگوئیم راستی قدیمی ها چقدر نامرد بودند از طرف دیگر می گوئیم جوان هم جوان های قدیم. تضاد و پارادوکس خوراک حرفهایمان شده ولی باز هم همان آش و کاسه. مهم چیزی است که ما را دچار این خودبینی میکند و آن قدرت ، قدرتی که هر لحظه از دستش می دهی و حال چرا اینقدر نازیدن به این لحظات از دست رفتنی. - بلند گفتم آهای مردم چه ساده اند یه باری رو دوش فریادم آمد- همه می پرسند چیست زمزمه مبهم آب هیچ کسی نیست که بگوید آقا اصلا این آب و زمزمه چیه که همه می پرسند، به قول سهراب نشانی خانه دوست کجاست . اصلا با این تاریخ و با این نظریه پردازی ها راستی چیست اصلا واژه راستی چیه ؟ صداقت به چی می گوین ؟ ویا به قول یکی که برام آف می ذاره می گه ؟ خبرنگار ميره مسجد ميبينه همه صف ايستادن واسه غذا ، ميگه مگه اينجا نماز نميخونن؟ميگن نماز ميخواي برو دانشگاه ،ميگه پس دانشجوها کجان؟ميگن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداس برو زندان. ميگه مگه دزدا رو نميبرن زندان؟ميگن زکي،پس مملکت رو که اداره کنه؟...... واقعا در پس این مطلب بالا چه می فهمید جز این که همه چیز عوض شده . یک نظریه پرداز دانا هم می گوید منافق هم می گوید دلسوز به اصطلاح دلسوز هم می گوید جاهل همه حرف گوش کن هم می گوید دانای همه حرف گوش کن هم می گوید و من همه فرقه گوش هم می گویم ، در خطر است ولی همه می گوئیم درست مثل اینکه یک کشوری سالها در جنگ است و من و تو ما هی راه می ریم صورت جلسه امضاء می کنیم که ، در خطر است. ولی کو عمل صاحب مرده. اگر بگريم گويند كه عاشق است.اگربخندم گويند كه ديوانه است پس مي‌گريم و مي‌خندم كه بگويند يك عاشق ديوانه است. اصلا فهمیدید که چه گفتم. اگر فهمیدید که فهم دارید و اگر نفهمیدید من انسان نفهمی هستم که معلوم نیست چه نوشتم.


 
موضوع مقاله : نامه به یک دوست
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی: عزت الله فریدنیا ،نامه به یک دوست

موضوع مقاله : نامه به یک دوست

مقاله در سال ۸۴ در استان مازندران مقام اول را کسب کرده است.

از شما خواننده محترم درخواست میکنم که پس از خواندن مقاله برای دوستمان دعا کنید

سلام . سلام بر خاطرات . یادش بخیر ......... می دیدم و می شنیدم چه حالی داشتند شاید هم چه صفایی می بردند. می گفتند " چقدر خوب میشد ما هم .... ، چقدر بد ما نمیتونیم.... ، خوشبحالشون حال میکنند و صفا می برند ، عجب هیجانی داره " در آن دوران ، در همان کودکی با این همه موارد اطرافم و شنیدنیها و لذتها و هیجانها ، ولی من طور دیگری بودم هیچ احساسی که آنها داشتند در من نبود ، جور دیگری می دیدم و جور دیگری لذت می بردم . آنها طور دیگری بودند گویا زمین و زمان را تسخیر کردند ، مخصوصا زمانی که با آن بوق دراز آویزان شده به سقف ، و مستتر با رنگ ماشین که ظاهرش ، آدم را یاد بوق های پلاستیکی چهارچرخ بچه های چهار ساله می انداخت و با صدای گوش خراش اش ، آدم را با یاد اسکانیای هجده چرخ می ترساند. گویا حاکم شهراند و این گونه خودشان را به قول فرانسویها تابلو بازی یا ما ایرانیها ضابلو بازی در می آوردند ، به هر حال جوانی می کردند. یادم می آید ، روزی تازه مدرسه دخترانه تعطیل شده بود همه دخترها ، یک دست سیاه پوش و یا به قول - برو بچ لات – کلاغ سیاه ها ایستاده بودند " آقا چشم شما بد نبینه یهو موتور مثل اسبی که دو دستش را بالا بیاره و نعره بکشه حرکت کرد " حدود یک کیلومتری را تک چرخ در میان شهر ضابلو بازی در آورد . درونم به سمت او می رفت که کمکش کنم و نکند خدایی ناکرده برایش اتفاقی بیافتد ، در میان جمع با این افکار که کمکش کنم که گویا تمام هیجان جوانی ام حسی است که برای این لحظات رشد میکند و می خواهد بدون آنکه بوقی ، دراز و ترسناک را آویزان کند و یا تک چرخ بزند به سمت اش بروم و نجاتش دهم . آری هیجان جوانی من مانند تمام جوانان از یک جنس هیجان متفاوت بود . هیچ گاه هیجان جوانی ام این چنین در جمع دوستان تخلیه نمی شد ، مگر زمانی که می توانستم دست یک رهگذری را بگیرم و او را از خیابان عبور دهم و یا دست یک درد دیده ای را بفشارم ، آن وقت بود که هیجان من تخلیه می شد. تمام نیروهای جوانی ام را در نواری ضبط کردم که مبادا روزی پاک شود و یا به فراموشی سپرده شود و از همان دوران کودکی به امید روزی بودم که نوار هیجانم را برای دیگران بخوانم و یا برایشان آواز سر دهم . الان پانزده سال ازآن دوران می گذرد و هیجان و غرور جوانی ام ، هر روز آبدیت و آبگریت می شود و مرا با هر روز بهتر از دیروز ، قوی تر و مصمم تر می کند ، زیرا که توانستم آن هیجانهای ضبط شده خود را برای شنوندگانش روشن کنم و آهنگ دست یاری و داوطلب خود را بسوی صاحبان درد سر دهم . در این سرگذشت من تنها نیستم ، هستند کسانی که چو من ، چنین آوازی را سر دهند و چنین دورانی را طی کردند . آری من و آنها ، ما شدیم و آوازهایمان را برای شنوندگانش سر می دهیم ، پنج سال است که در هر بحرانی ما با هم ، دست در دست هم با عقاید و افکار و اشغال مختلف ، ولی هدف مقدس و واحد ، آواز می خوانیم و در حادثه ها و زلزله ها ، سیل ها به کمک آسیب دیدگان می شتابیم ........... .. اسماعیل عزیزم ، هیچ گاه یادم نمی رود ، خاطراتت و روزگار کودکی ات را که برایمان می خواندی و می گفتی و می گویی که این چنین بود گذشت و در دلت جای دارد و چون غده ای جای گرفته و گویا واکسنی ندارد. یادش بخیر زندگی هشتاد روزه در زلزله بم ،زندگی یک هفته ای درزلزله چالوس، جویبار، نکا ، زندگی ماهانه در مانورها و هزاران زندگی کوچک در صحنه حادثه ها. اسماعیل عزیزم کمر من چو کمر تو شکست ، ولی نه به شکستگی تو . باورم نمی شد وقتی شنیدم .... باورم نمی شد اسماعیل ! ، هنوز هم بعد از یکسال باورم نمی شود تو در بستر بیماری و من بدون تو آواز سر دهم. من و تو ما می شدیم و با هم و به قول خودت ، دست در دست هم با اشغال مختلف ولی هدف مقدس آواز سر می دادیم.

آه ......... در هر جمعی فضای تهی ولی پر از عشق را برایت در میانمان می شکافیم و با قلبهایمان با تو صحبت می کنیم و با یادآوری خاطرات و تجربیات صحنه های نجات به آسیب دیده گان یکدیگر را نوازش و تسکین می دهیم . هنوز یادم نرفته در میان خاکهای آوار برداری زلزله ، دویدن و نرمش صبحگاهی ات که تمام بچه ها را با خودت همگام کردی . یادم نمی رود ، هیاهوها ، شیطنت ها ، آوازها ، زیبائیها و بدیهای یکدیگر را ، ولی الان تو در بستر بیماری و من با خاطرات آن ...........

اسماعیل عزیزم تو فاعل بحران بودی ولی الان مجهول بحرانی ، تو در زندگی هشتاد روزة شهر بم مسئول، تدارکات اردوگاه را بر عهده داشتی ولی الان مسئول تداراکات و تقدیر خدا را برعهده داری ، تو همانی که بودی ولی ....... ، ولی بدان که: نالیدن زاریدن و گریستن اعمالی ذلت بارند دل قوی دار و در جاده سرنوشت گام بردار و باری را که تقدیر بر دوش نهاده بر گیر و آنگاه چو من رنج بکش و در خلوت بمیر خدایا تو آورنده بحرانی و برطرف کننده آن. دیدی که فاعل بحران ، اسماعیل ما را ، هیچ کس کمک نکرد دیدی و بودی که وقتی دچار آسیب نخاعی شد هیچ مسئولی دست یاری به سوی او دراز نکرد، دروغ نگویم شعارها دادند. در حالی که اسماعیل ما خودش با بحران ها می جنگید و مبارزه می کرد ولی الان خود، دچار بحران است و تسکین دهنده ای برای خودش نیست ، در حالی که خود او تسکین دهنده بود. اسماعیل عزیزم دوست امدادگرم این نیت را زمن همواره شعار خویش کن : آنگاه که غبار غم و اندوه، و ابرهای سیاه و سنگین غصه، حجم کوچک دل تو را انباشت ، خدای خود را بلند فرابخوان ، چون او تنهاست و می داند غم تنهایی چیست ؟

 با آرزوی بهبودی و سلامتی برای شما

دوستدارت عزت االه فریدنیا