یادش بخیر
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩   کلمات کلیدی: کودکی ،یادش بخیر

وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده..

سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه دوستمون جا بگیریم

گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی میکشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم،به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

آرزومون این بود که وقتی از دوستمون میپرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن.

برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم.

با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه.

یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟
تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما !!!

انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم


 
دانستنیها
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥   کلمات کلیدی: لوله شیر آب ،120 سال زنده باشی ،بذارید تا قوام بیاد

چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"

در سال های دور ایران؛ تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند. در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود.

یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (و هست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش،هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت.و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند و می گفتند:

رفتیم از سر شیر آب آوردیم!

 

چرا می گوییم «الهی 120 سال زنده باشی»

آیا می دانید چرا وقتی به هم می رسیم ، می گوییم الهی 120 سال زنده باشی ؟ برای چه نمی گوییم 100 یا 150 سال یا...

در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران ، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند (که البته اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران این جشن برپا بود (تقویم فعلی که به «تقویم جلالی» نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است)

برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند، دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشد که این جشن باشکوه را ببیند و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

 دوست خوبم «الهی 120 سال زنده باشی»  

 

تو آشپزی یه اصطلاح است که می‌گن: «بذارید تا قوام بیاد»!

اصطلاح «قوام اومدن» به معنی سفت شدن و جا افتادن غذاست.

اما حکایت اون جالبه:

یه روز به قوام السلطنه گزارش می‌دن که ماست گرون شده،

بازاریها ماست‌رو میدن کیلویی 1 ریال!

قوام اعلام می‌کنه: ماست کیلویی 10 شاهی؛ هر کی بیشتر بفروشه جریمه می‌شه!

چند روز بعد به قوام گزارش می‌دن که بازاری‌ها آب می‌ریزن تو ماست، یه ماست آبکی درست کردن، اسمش‌رو هم گذاشتن «ماست قوام»،می‌فروشن کیلویی 10 شاهی!!

اما یه ماست سفت و خوب دارن، اون رو می‌دن کیلویی 1 ریال!

قوام با لباس مبدل میره تو بازار، به لبنیاتی می‌گه: 10 کیلو ماست بده؟

فروشنده می‌گه: ماست خوب بدم یا ماست قوام؟

قوام السلطنه می‌گه: ماست قوام بده!

اون هم 10 کیلو ماست بهش می‌ده، قوام به 10 تا از مغازه‌های بزرگ دیگه‌ی تهران هم سر می‌زنه و همین کارو تکرار می‌کنه؛

بعد دستور می‌ده در ده تا از میدون‌های بزرگ شهر فلک درست کنن، سره هر میدون یکی از فروشنده‌ها رو فلک می‌کنن؛ بعد دستور می‌ده از ساعت 8 صبح اونارو فلک کنن!

به گزمه‌ها دستور می‌ده پاچه شلوار فروشنده‌هارو محکم با کش ببندند، بعد ماست‌رو از بالا می‌ریزن تو شلواراشون، از بالا هم شلواراشون‌رو با بند محکم می‌بندند، بعد هم به جارچی می‌گه: به همه‌ی فروشنده‌ها بگید ساعت 6 عصر بیان تا ماست قوام‌رو نشونشون بدم!!

ساعت 6 عصر هم که آب ماست‌ها از شلوار رد شده بود و یه ماست سفت و چکیده، توی شلوارها باقی مونده بود...

قوام می‌گه: این ماست قوامه!! کیلویی 10 شاهی؛ بعد هم بدنِ نیمه جون فروشنده‌هارو می‌کشه پایین!

از اون روز اصطلاح «قوام اومدن» در آشپزی رایج شده و وقتی می‌خوان بگن که بذارید تا آب غذا گرفته بشه؛ می‌گن: «بذارید تا قوام بیاد»!


 
خاطره ایی از استاد ؛ دکتر شفیعی کدکنی
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥   کلمات کلیدی: دکتر شفیعی کدکنی

خاطره ایی از استاد ؛ دکتر شفیعی کدکنی

 

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.


***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"


 
تجربه یک کلاس‌اولی از کلاس سوم
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧   کلمات کلیدی:

امیر علی روز 31 شهریور برای اولین روز به مدرسه میره و خب چون سه تا صف کلاس اول بوده، امیرعلی باید میرفته توی صف سوم.

فردای اون روز یعنی یک مهر بازم امیر علی میره به صف سوم غافل از اینکه این صف کلاس سوم بوده و تمام کلاس اولی‌ها توی صف اول بودند.

امیر علی به کلاس سوم میره و چون هیشکی رو نمیشناخته میره آخر کلاس میشینه! وقتی معلمشون میاد میبینه که خیلی کوچیکه و میارتش ردیف جلو!

زنگ اول فارسی بوده. معلم چند کلمه ای روی تخته مینویسه و ازشون میخواد که این کلمات رو توی دفترشون بنویسند. امیر علی تمام تلاشش رو میکنه که این تکلیف طاقت فرسا رو انجام بده. تصاویر زیر از این تلاش میگه :)

زنگ بعد هم زنگ ریاضی بوده و از امیر علی و بقیه بچه ها خواسته میشه یه سری جمع سه رقمی و یه سری تقسیم انجام بدند و بازهم امیر علی سعی میکنه چیزی که روی تخته هست رو کپی کنه!

جالب اینجاست که معلم زیر برگه اش امضا کرده که عزیزم شما یکم ضعیف هستی! :)
ولی بعدا مدیر مدرسه متوجه این اشتباه میشه و مسئولین رسیدگی میکنن :))

نگاه شما: تجربه یک کلاس‌اولی از کلاس سوم

نگاه شما: تجربه یک کلاس‌اولی از کلاس سوم

 
خبری که اکنون به دست من رسید مربوط به 17 تیرماه 1386
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳   کلمات کلیدی: مواد مخدر ،مازندران ،عزت الله فریدنیا

مازندرانانواع امروزین اعتیاد در مازندران بررسی شد

یکشنبه، ۱۷ تیر ۱۳۸۶ - ۱۸:۴۸:۱۱ 

اولین همایش بررسی اعتیادهای مدرن جهان با عنوان" فریاد مرگ " توسط هلال احمر قائمشهر و با همکاری معاونت امور داوطلبان جمعیت هلال احمر استان مازندران صبح روزیکشنبه در تالار شهدای دانشگاه آزاد اسلامی قائمشهر برگزار شد.



انواع امروزین اعتیاد در مازندران بررسی شد

اولین همایش بررسی اعتیادهای مدرن جهان با عنوان" فریاد مرگ " توسط هلال احمر قائمشهر و با همکاری معاونت امور داوطلبان جمعیت هلال احمر استان مازندران صبح روزیکشنبه در تالار شهدای دانشگاه آزاد اسلامی قائمشهر برگزار شد. 
در این همایش یک روزه یکی از استادان دانشگاه تهران و روانشناس بالینی با اشاره به کتاب جدیدی که در آمریکا با عنوان استراتژی سیاست خارجه آمریکا در قرن ‪ ۲۱‬منتشر شده گفت : در این کتاب ‪ ۷۰‬نفر از بزرگان سیاست خارجه آمریکا در خصوص چگونگی تسلط بر کشورها از جمله ایران به بیان نظر و راهکار پرداخته اند. 
به گزارش خبرنگار ایرنا ، "علی احمدی" افزود: در این کتاب گفته شده که به زانو در آوردن ایران به وسیله تهاجم نظامی امکانپذیر نیست زیرا این ملت زیر بار زور نمی‌رود. وی ادامه داد: از بین بردن وحدت و خارج کردن جوانان از حوزه حاکمان این کشور به عنوان راهکاری در راستای تسلط یافتن بر ایران عنوان شده است . 
به گفته وی تاریخ ‪ ۴۰‬سال اخیر ایران نشان داده که جوان ایرانی در تمامی عرصه‌ها از جمله جنگ و سازندگی همگام با همه آحاد مردم کشور حرکت کرده است. وی تصریح کرد : دشمنان برای از بین بردن جوانان به عنوان سرمایه‌های این کشور از طریق تهاجم فرهنگی و گرفتار کردن آنان در دام مواد مخدر به دنبال سرگرم کردن آنان هستند. 
این استاد دانشگاه در ادامه سخنرانی خود به ورود مواد مخدر و داروهای روانگردان به کشور که باعث بروز اختلال در اعمال و حتی مرگ می‌شود اشاره کرد و گفت : این مواد ابزاری در دست دشمنان برای خارج کردن جوان ایرانی از عرصه تلاش و پیشرفت وتوسعه بوده وبه منظور ضربه زدن به کشور انجام می شود. 
در ادامه معاون امور جوانان در جمعیت هلال احمر استان مازندران گفت : 
امروزه در جامعه زمینه گرایش جوانان به اعتیاد را مساله فقر مالی و فقر اطلاعات یا بی‌سوادی می‌دانند. 
"یدالله داودی" ادامه داد : هم اکنون با مراجعه به زندانها شاهدیم که افراد تحصیلکرده و متمکن نیز در دام اعتیاد افتاده‌اند. "عزت الله فرید نیا" دبیر این همایش نیز گفت:بابرگزاری چنین همایشهایی می‌توان گامی موثر برای آگاهی بخشیدن به افراد جامعه برداشت. 
وی خاطرنشان کرد : این قبیل همایشها با نشان دادن ابعاد فجیع گرایش و مصرف مواد مخدر باعث کاهش مراجعه افراد به این مواد خواهد شد. در این همایش با نمایش فیلمهایی در خصوص اعتیاد به موادمخدر جنبه‌هایی از این بلای خانمانسوز در معرض دید شرکت‌کنندگان قرار گرفت.




منبع خبر: ساری ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ‪۸۶/۰۴/۱۷‬
تعداد بازدید: ۸۵۶
آرشیو: 

منبع گرفته شده از : ستاد مبارزه با موادمخدر نهاد ریاست جمهوری


 
دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢   کلمات کلیدی: علی اکبر دهخدا ،رادیو آمریکا

ایران زمانی اینطور بود

دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا 

19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جنابعالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذ گردد .

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز از جدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد.

بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد. 

با تقدیم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

پاسخ استاد علی اکبر دهخدا 

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

نامه مورخه 19 دیماه 1332 جنابعالی رسید و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد ...
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را دراین باره بگویم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم : 

بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند، معرفی کند و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ... 
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد. 

و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

اینهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.

علی اکبر دهخدا