اشرف مخلوقات كه مدرن مي شود
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٠   کلمات کلیدی:

حكومت مي كنند به خود و به زمان خود مي انديشند

مي نويسم كه درونم از عقده هاي دروني خالي شود تا كه شايد راحت شوم از دانستن ، از دانستنيهايي كه نمي دانم كه چرا نمي توانم بيان كنم ولي مي توانم بنويسم ، مي بينم كه هزاران كثافت ، كثيف مي كنند اين بزرگي و نعمت خدا را ، در بزرگترين نعمت كشف شده و زيستگاه آدمي . مي شنوم كه هزاران سخن ها حرف مي زنند و عمل نمي كنند در بزرگترين مكان براي بزرگترين مخلوق.مي نويسم ، با چشماني پر از اشك كه چرا بايداين چنين باشد. حكومت مي كنند به خود و به زمان خود مي انديشند ، باز مي گويند تاريخ را بخوانيد ، كه آيا آنان خود مي خوانند و حكومت مي كنند ؟ نه آنان به اين خيالند حكومت دائمي است در حالي كه تاريخ نشان داده كرسي اي بدون پايه ولي چرخ دار است

                           اشرف مخلوقات كه مدرن مي شود

جنگيدن با اين فكر نفهم كه قصد اصلاح ندارد تا زماني كه در حركت زمانم و جانم در بدنم هست و با روحيه اي شاداب و اميد به زندگي مي جنگم و ديدگاههايم را هديه مي كنم تا كه صلح برقرار شود 

در دل مردم، هراسِِِِ ‏ كيفر اندازندگان                         
                             خود چرا كمتر هراس از روز كيفر ميكنند

ساقيان كوثرند، اما شب ‏ از دست خمار ‏
                          پاى خُم هم مى‌خزند و مى‌ به ساغر ميكنند‏

در كمين اهل ايمان، ‏ با كمند كيدوكين‏
                           پشت هر سنگى كه مى‌يابند سنگر ميكنند

چون حقايق مسخ شد، دين جزيكى افسانه نيست
                              كور دل آنان، كه اين افسانه باور ميكنند

زندگى  را آخور و آبشخورى‌ دانند و بس
                      وه كه انسان، همقطار اسب و استر ميكنند

يك سخن كز حق برآيد، برلب اين قوم نيست 
                             گرچه از بانگ اذان، گوش فلك كر ميكنند

در سيطرة پست اين دنيا ديدگاههاي نفهم و غير انساني چنان بغضي بر دلها مي گذارد كه انسانيت كه اشرف مخلوقات است را لگدمال ميكند . آري در جهاني كه زبانها يكي است و گوشها نيز يكي است ولي نمي دانم چرا گفتن سخت است. ولي مي گويم ، مي گويم كه انسانيت در پس گاوي است بدون شاخ ، گاوي كه شخم مي زند ولي شاخ نمي زند ، دلم پر از بي شرفي اي كه در پس انسانيت و براي انسان است . آري يادم و ذهنم به هبوط افتاد : « مرا كسي نساخت خدا ساخت … عاق آسمان ! كسي هم مرا دوست نداشت ، به فكرم نبود . وقتي داشتند مرا مي آفريدند، كسي آن گوشه خدا خدا نمي كرد وقتي داشتم روحم را مي پذيرفتم و شكل مي گرفتم و قد مي كشيدم فرشته اي آن را صاف و صوف نمي كرد » مي نويسم تا عقدة روحي ام از روحم خارج شود و راحت باشم ، سعي كردم و مي كنم ، ولي نمي توانم و نمي تواند خارج شود. آري « وقتي روح را خواستند در كالبدم بدمند ، هيچ كس پريشان دست به كار نشد » در اين لحظات مرگ بهترين گزينه براي فرياد است ، مرگ از پس مردان نفهم . ولي مي گويم بايد جنگيد و مبارزه كرد و نفهمي ها را فهماند ولي در پس مدرنيزه شدن و نگاههاي اهورانه جنگيدن ، صبر ايوب را مي طلبد پس فرياد مرگ ، بهترين گزينه است و گذاشتن اين دنيا براي آنها بهتر است تا من و امثالم باشند . ولي ميدان مغناطيسي در اطرافم گذر مي كند و وجودم را به سوي حد مي برد تا بتوانم به بينهايت ميل كنم كه با اين سيطرة نفهم و بد زبان و كج فهم و بدون عمر نوح ولي با صبر ايوب با اعتقاد قلبي و توكل تصميم گرفتم تصميمي با رضاي دل و اميد به رضايت حق كه مبارزه كنم .