موضوع مقاله : نامه به یک دوست
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی: عزت الله فریدنیا ،نامه به یک دوست

موضوع مقاله : نامه به یک دوست

مقاله در سال ۸۴ در استان مازندران مقام اول را کسب کرده است.

از شما خواننده محترم درخواست میکنم که پس از خواندن مقاله برای دوستمان دعا کنید

سلام . سلام بر خاطرات . یادش بخیر ......... می دیدم و می شنیدم چه حالی داشتند شاید هم چه صفایی می بردند. می گفتند " چقدر خوب میشد ما هم .... ، چقدر بد ما نمیتونیم.... ، خوشبحالشون حال میکنند و صفا می برند ، عجب هیجانی داره " در آن دوران ، در همان کودکی با این همه موارد اطرافم و شنیدنیها و لذتها و هیجانها ، ولی من طور دیگری بودم هیچ احساسی که آنها داشتند در من نبود ، جور دیگری می دیدم و جور دیگری لذت می بردم . آنها طور دیگری بودند گویا زمین و زمان را تسخیر کردند ، مخصوصا زمانی که با آن بوق دراز آویزان شده به سقف ، و مستتر با رنگ ماشین که ظاهرش ، آدم را یاد بوق های پلاستیکی چهارچرخ بچه های چهار ساله می انداخت و با صدای گوش خراش اش ، آدم را با یاد اسکانیای هجده چرخ می ترساند. گویا حاکم شهراند و این گونه خودشان را به قول فرانسویها تابلو بازی یا ما ایرانیها ضابلو بازی در می آوردند ، به هر حال جوانی می کردند. یادم می آید ، روزی تازه مدرسه دخترانه تعطیل شده بود همه دخترها ، یک دست سیاه پوش و یا به قول - برو بچ لات – کلاغ سیاه ها ایستاده بودند " آقا چشم شما بد نبینه یهو موتور مثل اسبی که دو دستش را بالا بیاره و نعره بکشه حرکت کرد " حدود یک کیلومتری را تک چرخ در میان شهر ضابلو بازی در آورد . درونم به سمت او می رفت که کمکش کنم و نکند خدایی ناکرده برایش اتفاقی بیافتد ، در میان جمع با این افکار که کمکش کنم که گویا تمام هیجان جوانی ام حسی است که برای این لحظات رشد میکند و می خواهد بدون آنکه بوقی ، دراز و ترسناک را آویزان کند و یا تک چرخ بزند به سمت اش بروم و نجاتش دهم . آری هیجان جوانی من مانند تمام جوانان از یک جنس هیجان متفاوت بود . هیچ گاه هیجان جوانی ام این چنین در جمع دوستان تخلیه نمی شد ، مگر زمانی که می توانستم دست یک رهگذری را بگیرم و او را از خیابان عبور دهم و یا دست یک درد دیده ای را بفشارم ، آن وقت بود که هیجان من تخلیه می شد. تمام نیروهای جوانی ام را در نواری ضبط کردم که مبادا روزی پاک شود و یا به فراموشی سپرده شود و از همان دوران کودکی به امید روزی بودم که نوار هیجانم را برای دیگران بخوانم و یا برایشان آواز سر دهم . الان پانزده سال ازآن دوران می گذرد و هیجان و غرور جوانی ام ، هر روز آبدیت و آبگریت می شود و مرا با هر روز بهتر از دیروز ، قوی تر و مصمم تر می کند ، زیرا که توانستم آن هیجانهای ضبط شده خود را برای شنوندگانش روشن کنم و آهنگ دست یاری و داوطلب خود را بسوی صاحبان درد سر دهم . در این سرگذشت من تنها نیستم ، هستند کسانی که چو من ، چنین آوازی را سر دهند و چنین دورانی را طی کردند . آری من و آنها ، ما شدیم و آوازهایمان را برای شنوندگانش سر می دهیم ، پنج سال است که در هر بحرانی ما با هم ، دست در دست هم با عقاید و افکار و اشغال مختلف ، ولی هدف مقدس و واحد ، آواز می خوانیم و در حادثه ها و زلزله ها ، سیل ها به کمک آسیب دیدگان می شتابیم ........... .. اسماعیل عزیزم ، هیچ گاه یادم نمی رود ، خاطراتت و روزگار کودکی ات را که برایمان می خواندی و می گفتی و می گویی که این چنین بود گذشت و در دلت جای دارد و چون غده ای جای گرفته و گویا واکسنی ندارد. یادش بخیر زندگی هشتاد روزه در زلزله بم ،زندگی یک هفته ای درزلزله چالوس، جویبار، نکا ، زندگی ماهانه در مانورها و هزاران زندگی کوچک در صحنه حادثه ها. اسماعیل عزیزم کمر من چو کمر تو شکست ، ولی نه به شکستگی تو . باورم نمی شد وقتی شنیدم .... باورم نمی شد اسماعیل ! ، هنوز هم بعد از یکسال باورم نمی شود تو در بستر بیماری و من بدون تو آواز سر دهم. من و تو ما می شدیم و با هم و به قول خودت ، دست در دست هم با اشغال مختلف ولی هدف مقدس آواز سر می دادیم.

آه ......... در هر جمعی فضای تهی ولی پر از عشق را برایت در میانمان می شکافیم و با قلبهایمان با تو صحبت می کنیم و با یادآوری خاطرات و تجربیات صحنه های نجات به آسیب دیده گان یکدیگر را نوازش و تسکین می دهیم . هنوز یادم نرفته در میان خاکهای آوار برداری زلزله ، دویدن و نرمش صبحگاهی ات که تمام بچه ها را با خودت همگام کردی . یادم نمی رود ، هیاهوها ، شیطنت ها ، آوازها ، زیبائیها و بدیهای یکدیگر را ، ولی الان تو در بستر بیماری و من با خاطرات آن ...........

اسماعیل عزیزم تو فاعل بحران بودی ولی الان مجهول بحرانی ، تو در زندگی هشتاد روزة شهر بم مسئول، تدارکات اردوگاه را بر عهده داشتی ولی الان مسئول تداراکات و تقدیر خدا را برعهده داری ، تو همانی که بودی ولی ....... ، ولی بدان که: نالیدن زاریدن و گریستن اعمالی ذلت بارند دل قوی دار و در جاده سرنوشت گام بردار و باری را که تقدیر بر دوش نهاده بر گیر و آنگاه چو من رنج بکش و در خلوت بمیر خدایا تو آورنده بحرانی و برطرف کننده آن. دیدی که فاعل بحران ، اسماعیل ما را ، هیچ کس کمک نکرد دیدی و بودی که وقتی دچار آسیب نخاعی شد هیچ مسئولی دست یاری به سوی او دراز نکرد، دروغ نگویم شعارها دادند. در حالی که اسماعیل ما خودش با بحران ها می جنگید و مبارزه می کرد ولی الان خود، دچار بحران است و تسکین دهنده ای برای خودش نیست ، در حالی که خود او تسکین دهنده بود. اسماعیل عزیزم دوست امدادگرم این نیت را زمن همواره شعار خویش کن : آنگاه که غبار غم و اندوه، و ابرهای سیاه و سنگین غصه، حجم کوچک دل تو را انباشت ، خدای خود را بلند فرابخوان ، چون او تنهاست و می داند غم تنهایی چیست ؟

 با آرزوی بهبودی و سلامتی برای شما

دوستدارت عزت االه فریدنیا